|
جوک غضنفر
|
|
غضنفر زنگ ميزنه به دوست دخترش ميگه: شهناز فردا بيا، خونمون خاليه. فردا دختره مياد، هر چي در ميزنه هيچكي در رو باز نميكنه! |
|
|
جوک غضنفر
|
|
غضنفر بچش روز بعد از عيد فطر به دنيا مياد اسمشو مي ذاره پست فطرت ! |
|
|
جوک غضنفر
|
|
غضنفر تعويض روغني باز مي کنه ورشکست مي شه. تعويض روغني رو طبقه دوم باز کرده بوده ! |
|
|
جوک غضنفر
|
|
غضنفر خودشو دار ميزنه. پزشکي قانوني اعلام مي کنه : دليل مرگ : ضربه ي مغزي. مي رن تحقيق مي کنن مي بينن با کش خودشو دار زده ! |
|
|
جوک غضنفر
|
غضنفر تو آتش سوزي مي ميره : پزشکها مي گن : علت مرگ ۱۰٪ سوختگش ۹۰٪ کوفتگي. مي رن تحقيق مي کنن مي بينن : دوستاش با بيل آتيشو خاموش کردن !
|
|
|
جوک غضنفر
|
|
به غضنفر ميگن باباتو بيشتر دوست داري يا مامانتو؟ ميگه مامانتو! |
|
|
جوک غضنفر
|
در مسابقه اسب دواني غضنفر صد هزار دلار روي اسب شمارة 28 شرطبندي كرد و اتفاقاً برنده 500 هزار دلار شد. مسئول برگزاري مسابقه از او پرسيد: چطور اين همه پول رو روي اسب شماره 28 شرطبندي كردي؟ گفت: ديشب خواب ديدم كه دائماً جلوي چشمم يك عدد 6 و يك عدد 8 ميآد. مسئول برگزاري پرسيد: 6 و 8 چه ربطي به 28 داره؟ گفت: مگه شيش هشت تا 28 تا نميشه؟
|
|
|
جوک غضنفر
|
- بيمار گفت: دكتر(غضنفر)! اينقدر گوشم سنگين شده كه صداي سرفة خودم رو هم نمي شنوم. دكتر(غضنفر) گفت: خب بلندتر سرفه كن! |
|
|
جوک غضنفر
|
|
غضنفر ادعاي پيغمبري كرد، بهش گفتن: بابا پيغمبري كه الكي نيست... پيغمبرا معجزه دارن، كتاب دارن.. تو اصلاٌ كتابت كو؟ غضنفر ميگه: كتابا هنوز چاپ نشده، فعلاٌ جزوه ميگم بنويسيد!!! |
|
|
جوک غضنفر
|
|
از غضنفر ميپرسن: ميگذاري پسرت بره دانشگاه؟ غضنفر ميگه: آره، به شرطي كه به درسش لطمه نزنه!!! |
|
|
لطیفه ملانصرالدين
|
|
روزی ملا از زنش پرسید وقتیکه شخص بمیرد، چگونه معلوم می شود که مرده است؟ زن گفت علامت آن اینست که دست و پایش سرد میشود. پس از چند روز ملا برای آوردن هیزم به جنگل رفت و چون هوا بسیار سرد بود، دست و پایش یخ کرد. سخن زنش را بخاطر آورده با خود اندیشید که مرده است. در حال خود را به زمین انداخته چون مردگان دراز کشید. اتفاقا یک دسته گرگ رسیده خر او را دریده شروع به خوردن کردند. ملا آهسته سر را بلند نموده گفت : اگر نمورده بودم ،به شما می فهماندم خر مردم خوردن چه نتایجی دارد . |
|
|
لطیفه ملانصرالدين
|
|
ملا میخواست زن بگیرد. همسایه ها از زنی بسیار تعریف کردند که ملا ندیده عاشق شد. مخصوصا از چشمهای شهلایش بسیار وصف کردند. عاقبت ملا تسلیم شده او را عقد کرد. در شب عروسی خربزه ای خریده به خانه آورد. زن که لوچ بود، به او اعتراض نمود که چرا اسراف کرده و دو خربزه; خریدی؟ ملا فهمید زن لوچ است ولی چاره ای نداشت. در سر سفره به او گفت: این شخص که پهلوی شما نشسته کیست؟ ملا گفت هرچه را دوتا می بینی عیب ندارد، خواهش می کنم من یکی را دو تا نبین. |
|
|
لطیفه ملانصرالدين
|
|
پدر ملا ماهی بریان شده به خانه آورد ، ملا نبود. مادرش گفت: خوب است قبل از آمدن ملا ماهی را بخوریم. که اگر او باشد، نمیگذارد به راحتی از گلویمان پایین رود. در این بین ملا در زد. مادرش دو ماهی بزرگ را زیر تخت پنهان کرده کوچکتر را در میان گذاشت، ملا از شکاف در نگاه می کرد، چون وارد شد و نشست، پدرش از او پرسید: پدر جان حکایت یونس را میدانی؟ ملا گفت از این ماهی می پرسیم، بعد سر را جلو برده ، گوش به دهن ماهی بنهاده گفت : این ماهی میگوید در آن زمان من کوچک بودم و این مطلب را از دو ماهی بزرگتر که زیر تخت هستند بپرسید ! |
|
|
لطیفه ملانصرالدين
|
|
از ملا پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟ گفت چون دوباره چرک خواهد شد. چرا زحمت بیهوده بکشم ؟ گفتند چه اشکال دارد دوباره هم خواهی شستگفت من که برای لباسشویی خلق نشده ام کار دیگری هم دارم . |
|
|
لطیفه ملانصرالدين
|
|
دندان ملا درد می کرد. نزد دندان ساز رفته گفت: دندان مرا بکش. گفت: دو دینار بده ، ملا گفت : یک دینار بیشتر نمی دهم، دندانساز قبول نکرد. ملا ناچار شده دو دینار داد. پس دندانی که درد نمیکرد به او نشان داد. چون آنرا کشید گفت سهو کردم دندانی که دود میکرد دیگری است. آنرا هم کشید. ملا گفت: خواستی از من پول زیادی بگیری اما من از تو زرنگتر بودم ، ترا گول زه کاری کردم که همان دانه ای یک دینار تمام شد . |
|